شبی تاریک بود...
نه از اون تاریکی هایی که با یک چراغ حل میشن.
از اون شب هایی بود که انگار ذهن آدم خاموشتر از آسمونه.
گوشی دستمه، ولی حوصله هیچی رو ندارم.
صدای اذان از مسجد محل میاد، اما... توی دلم یه سکوت عجیبه.
یه خلأ.
با خودم گفتم:
"اگه نماز خوبه، چرا این همه آدم نمیخوننش؟
چرا خودم بعضی وقتا حس میکنم بیفایدهست؟
چرا حتی وقتی میدونم، بازم نمیرم سمتش؟"
درست تو همون لحظه، یه جمله افتاد وسط ذهنم.
نمیدونم از کجا اومد، شاید از ته روحم:
"آگاهی با باور فرق داره."
این شد جرقهٔ یه مسیر...
مسیر فهمیدن اینکه خیلی از رفتارهای ما نه از روی علم و آگاهی، بلکه از روی باورهای پنهان و نیمه خودآگاه شکل میگیرن.
باورهایی که مثل شیشهٔ دودی بین ما و حقیقت وایسادن.
باورهایی که گاهی با دروغ بزرگ شدن.
باورهایی که هیچوقت امتحانشون نکردیم، ولی بهشون عمل میکنیم.
تو فکر فرو رفتم:
اگه کسی باور داشته باشه نماز فقط یه بلیت برای نرفتن به جهنمه، طبیعیه که خیلی زود اون بلیت براش بیارزش بشه...
اما اگه کسی نماز رو مثل یه تمرینِ روزانه برای آرامتر شدن، خالصتر شدن، و ساختنِ خود واقعیش ببینه، اونوقته که نماز تبدیل میشه به یه نیاز، نه یه اجبار.
صحبت ما در این مقاله درباره همینه...
درباره اون نقطههای تاریک ذهن، که نه با استدلال، بلکه فقط با چراغ باور روشن میشن.
میخوای با هم قدمبهقدم بررسی کنیم که چطور میشه باورهای پوسیده رو جراحی کرد... و نماز رو از نو، جور دیگهای شناخت؟
استاد سید کاظم روح بخش نویسنده کتاب نماز باحال معتقده برای داشتن یک حس خوب متداوم درنماز، باید از سطح «آگاهی» عبور کنیم و به سطح «باور عمیق» برسیم.
یعنی تا وقتی نماز رو فقط بدونیم، اما با تمام وجود باورش نکنیم، نه حس خوبش موندگاره، نه اثرش در زندگی قابل لمسه.
استاد با قلم روان وجذاب در کتاب میگن:
"نماز وقتی باحال میشه، که باور کنیم نماز فقط یه وظیفه دینی نیست... بلکه یه تمرینه برای ساختن خودمون.
تمرینی که هر بار باهاش زانو میزنیم، در واقع داریم از تکبر، از خشم، از آشفتگی فرار میکنیم و به آرامش، تواضع و نور نزدیک میشیم."
به تعبیراستاد، نماز فقط پل به سوی آخرت نیست؛ یه پُلِ زندهست برای عبور از لحظههای سخت این دنیا، و رسیدن به نسخهی بهترِ خودمون در همین لحظهها.
باور نماز،نه فقط رفتار نماز
ببین رفیق... بعضی از افــراد هستن که اگه نماز نمیخونن، به خاطر خود نماز نیست، بلکه به خاطرباور اشتباه درباره نمازه که نماز نمیخونن!
یعنی در واقـع باور اونها است که مانع از نماز خوندن میشه.
اما باور یعنی چی؟
آیا باور یعنی آگاهی وعلم؟
جواب اینه که باور به معنای آگاهی وعلم نیست!
به عنوان مثال یک شخص میدونه الزاما غیبت کردن کارزشتیه... دروغ گفتن کار زشتیه... اما با این حال گاهی غیبت میکنه و گاهی دروغ هم میگه.
این رفتار یعنی باور نداره که دروغ زشته.
اتفاقا باور اون اینه که دروغ کار راه اندازه و اشکالی نداره که گاهی زشته.
اتفاقا مخفیانه این عمل رو انجام بده.
در مقابل، اگه همین فرد برای همیشه دروغ رو کنار بگذاره، به این معنا است که باور داره دروغ زشته.
بگذار با رسم شکل برات توضیح بدم.
به تصویر بالا نگاه کن.
زندگی همه انسانها بر پایه باورهای اونها است، انسانهای موفق باورهای زیبا دارن، و انسانهای ناموفق باورهای اشتباه و زشت دارن.
خروجی هر باوری میشه یک عمل... یک رفتار.
هر عملی یک حسی با خودش داره، یا حس بد یا حس خوب، و در نهایت این دایره دور میزنه و مجددا ما رو قوی میکنه.
میخوام یک مثال بزنم.
به تصویری که گفتم نگاه کردی؟
نقطه آغاز حرکت، بـاوره.
مثًال باور من اینه که من هیچ وقت توی کارهام موفق نمیشم و کاملا بدشانس هستم.
عمل و رفتار من این میشه که اهمالکارم، تنبل میشم، امیدی به آینده ندارم، دست به کار نمیشم، کارهام رو ناقص رها میکنم.
چه احساسی دارم از این عمل و رفتار؟
قطعا تو هم با من موافقی: احساس بد، احساس شکست، احساس افسردگی و رفتار؟
نتیجه این احساس چی میشه؟
مجددا میرسه به باور، و باور رو تقویت میکنه:
دیدی گفتم من هیچی نمیشم... دیدی گفتم من عرضه تموم کردن کاری رو ندارم... دیدی گفتم من شانس ندارم... در نهایت باور ما تقویت میشه و همچنان این دایره هر روز و هر هفته و هر ماه میچرخه و باور رو تقویت میکنه... مگه اینکه بتونی مغز خودت رو جراحی کنی و باور خودت رو کمکم عوض کنی، و با واقعیتهای دنیا زندگی کنی نه با اون باورهای اشتباه.
آیا نسبت به نماز باورهای سالمی داریم یا باورهای غلط؟
اگه کسی باور اشتباهی به نماز داشته باشه، طبیعا به دنبال خوندن نماز نمیره، اما به محض اینکه باورهای او اصـلاح بشه، رغبت بیشتری به نماز نشون میده.
راننده تاکسی میگه: چرا باید نماز بخونم که به جهنم نرم و خدا من رو نسوزونه؟
اصلا مگه خدا دلش میآد بنده خودش رو بسوزونه؟
نماز بخونم که بهشت رو بهم بده... بهشت همینجا است!
کافیه که با دیگران مهربون باشم، خدا من رو وارد بهشت میکنه...
چه نماز بخونم، چه نماز نخونم.
تا زمانی که باور راننده تا کسی این باشه که نماز فقط برای رهایی از جهنمه و خاصیتی در این دنیا نداره، رفتار و عمل او میشه ترک نماز.
پس باید اول باور اون تغییر کنه که نماز دنیای اون رو هم آباد میکنه، نه اینکه نماز فقط برای آخرت باشه.
البته این روهم بگم که باوربه وسیله آگاهی تغییر میکنه و یا تقویت میشه.
اگه راننده تا کسی ما بدونه نماز باعث مهار خشم، کاهش و مهار اضطراب، بالا رفتن استقامت و صبر ، پایین اومدن کبر و غرور در روابط اجتماعی، و حتی سلامت جسمی میشه، اون وقت راننده ما میل و رغبت بیشتری به نماز پیدا میکنه و صرفا نماز رو یک عمل برای به دست آوردن بهشت نمیبینه.
بیا یک مثال رو با هم بررسی کنیم: امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) میفرمایند: «یکی از خاصیتهای نماز تواضع و شکستن غرور و تکبره»(نهج البلاغه، خطبه ۱۹۲(
خـب، همه ما میدونیم که آدمهای مغرور محبوبیتی توی خویشان و بین دوستان و محل ندارن، اتفاقا افرادی که خاکی و متواضع هستن، خیلی دوست داشتنیتر هستن.
اگه من و تو به این باور برسیم که نماز یک تمرینه که خودمون رو مقابل خداوند ببینیم و وقتی که در سجده میگیم«سبحان ربی الاعلی وبحمده»یعنی خدایا تو بزرگترین هستی و من در مقابل تو کوچک هستم، یعنی من همه خودم رو برای خداوند میدونم و هیچ چیزی از خودم ندارم؛ با چنین باوری عمل من چی میشه؟
اگه من نماز بخونم، به مرور زمان شخصیت من یک شخصیت آرام و دور از تکبر و تنش با دیگران میشه.
احساس بعد از این رفتار چی میشه؟
اینکه بین مردم محبوبیت بیشتری دارم و مردم از من راضی هستن، من هم حس خوبی دارم و با خودم میگم دیدی گفتم...!
دیدی نماز من رو آروم کرد... دیدی تکرار نماز باعث شد که مغرور و سرکش نشم و به مرور زمان تو دل مردم جا باز کنم...
نتیجه این میشه که باور من مرتبا تقویت میشه و با تکرار نماز و البته توجه به خاصیت نماز، روی این عمل خودم مصمم تر میشم. راستی این فقط یکی از خواص نمازه.
امکان داره بگی من سه چهار دفعه نماز خوندم و این تأثیری رو که میگی، ندیدم!
نماز مثل ساختن یک ساختمونه هر بار که نماز میخونیم، مثل اینه که یک آجر به ساختمون شخصیت و معنویت خودمون اضافه میکنیم.
هرچی نمازهامون مداومتر و با کیفیتتر باشه، بنا محکمتر و کاملتر میشه.
پس باید صبر داشته باشیم و به خدای خودمون اعتماد داشته باشیم.
ناسلامتی خالق من و توئه!
قدرت نیایش: ازکوانتوم تا قلب
وقتی ما به چیزی فکر میکنیم، این افکار در بدن واکنشهای شیمیایی ایجاد میکنند که به نوبهی خود، منجر به شکلگیری احساسات میشن.
از طرفی، این احساسات هم مسیر فکر کردن ما رو هدایت میکنن.
جالب اینجاست که احساسات ما، بارهای مغناطیسی تولید میکنن، که وقتی با بارهای الکتریکی حاصل از افکار ترکیب میشن، میتونن یک میدان الکترومغناطیسی خاص تولید کنن.
این میدان، دقیقاً با حالت وجودی ما هماهنگه.
به زبان سادهتر، احساسات ما فقط یک واکنش درونی نیستن؛ اونها نیرو هستن.
وقتی کسی که دارای احساسات قویه، وارد یک جمع میشه، حتی بدون اینکه چیزی بگه، حضورش حس میشه.
همهی ما این رو تجربه کردیم:
وقتی کسی عصبانی یا غمگینه، فقط با بودنش میفهمیم که حالش خوب نیست.
چون داره سیگنالهای قوی از درونش ساطع میکنه که اطلاعات خاصی از انرژی درونش دارن.
این مسئله دربارهی همهی افراد صادقه؛ از کسانی که در رنج و شهوت غرق شدن، تا کسانی که نیرویی عاشقانه، آرام و قدرتمند دارن.
احساسات مختلف، فرکانسهای متفاوتی ایجاد میکنن.
احساساتی مثل عشق، شادی، آرامش و شکرگزاری، فرکانس بالاتری دارن نسبت به ترس، خشم یا اضطراب؛ چون این احساسات، حامل سطوح بالاتری از آگاهی و انرژی هستن.
حالا برگردیم به نماز...
نماز، دقیقاً جاییه که ما میتونیم شکرگزاری رو تمرین کنیم، با خدا حرف بزنیم، ازش بخوایم، ازش هدایت و رحمت بخوایم، و در عین حال، به خودمون نیروی تازهای ببخشیم.
این همون چیزیه که در زبان دینی ما بهش میگیم «اتصال به منبع» و در زبان امروزی شاید بشه گفت «تنظیم فرکانس درونی با انرژی الهی».
جالبه بدونی که طبق علم کوانتوم و تجربههای مربوط به مراقبه، بیشترین نیروی قابل جذب برای انسان، حوالی ساعت چهار صبحه!
و این دقیقاً همون چیزیه که اسلام قرنها پیش بهش توصیه کرده:
قبل از اذان صبح بیدار باش، سحرخیز باش، نماز شب بخون، نماز صبح رو اول وقت بخون، و بینالطلوعین (بین اذان صبح تا طلوع خورشید) نخواب.
اهلبیت علیهمالسلام بارها فرمودن که این زمان، منبع رحمت، رزق، آرامش و نورانیت الهیه.
پس این دستورات دینی، فقط برای «آخرت» ما نیستن؛ بلکه برای سلامت جسم و روان در همین دنیا هم طراحی شدن.
هر بار که نماز میخونیم، مخصوصاً در اون ساعات طلایی سحر، انگار داریم بدنمون رو شارژ میکنیم؛ هم از نظر زیستی، هم روانی و هم روحی.
و در پایان، بر اساس تجربههای دکتر جو دیسپنزا، وقتی مراقبه یا دعا بهصورت گروهی انجام میشه، اثرش چند برابر میشه.
او میگوید:
"ما در کارگاههای جمعیمون، وقتی بین ۵۵۰ تا ۱۵۰۰ نفر با هم وارد مراقبه میشن، نیروی فضا تغییر میکنه.
ما بارها اثرات شگفتانگیز این انسجام مغزی و قلبی جمعی رو اندازهگیری کردیم."
و حالا تصور کن نماز جماعت، همون مراقبهی گروهیِ اسلامی ماست...
در هر رکوع و سجده، در هر «سبحان ربیالعظیم» و «اهدنا الصراط المستقیم»، هزاران نفر بهصورت هماهنگ، در یک میدان انرژی قوی، خودشون رو با خدا تنظیم میکنن.
پس نماز فقط یک فریضه نیست؛ یک دورهمیِ نوری برای هماهنگسازی روح، ذهن و جسم با حقیقتی متعالیه.
شکرگذاری باوضو، باحضور، باحال خوب
شکرگزاری قویترین احساسیه که میتونه بهمون کمک کنه.
چرا؟
چون ما معمولاً بعد از اینکه چیزی رو دریافت میکنیم، احساس شکرگزاری داریم.
پس وقتی الآن شکرگزار چیزی هستی، یعنی انگار اون اتفاق قبلاً افتاده.
این یعنی ضمیر ناخودآگاهت باور میکنه که اون خواستهات همین حالا در حال وقوعه.
وقتی شکرگزاری میکنی یا حس ستایش داری، تو بهترین حالت گیرندگی انرژی هستی، یعنی در مدار نیروی مثبت قرار گرفتی.
کافیه فقط امتحانش کنی؛ چون حتی در مراحل ابتدایی هم نشونههاش رو توی بدنت و روحت میبینی.
وقتی حس شکرگزاری واقعی داری، بدنت باور میکنه که واقعیتِ آینده، همین حالاست.
یعنی چیزهایی که در آینده میخوای، الآن دارن اتفاق میافتن.
میدونی رفیق، برام خیلی جالب بود که بعضی از کسایی که تو این زمینهها تجربه دارن، به این نتیجه رسیدن که انجام این مراقبهها سه بار در روز، تأثیر فوقالعادهای داره؛ درست مثل نماز ما که حداقل سه مرتبه در روزه: صبح، ظهر، شب.
حتی دکتر جو دیسپنزا هم توی یکی از کتاباش میگه از مراقبهی ساعت چهار صبح غافل نشو، سعی کن اون موقع بیدار باشی و مراقبه رو انجام بدی.
تأکید میکنم که قصدم تبلیغ مراقبه، جذب کائنات یا قانون جذب نیست.
فقط میخوام بگم تو دنیایی زندگی میکنیم که هر کسی یه اسمی برای قوانین خدا گذاشته، اما در نهایت خالق همهی این قانونا، خود خداست.
پس چه کسی بهتر از خدا که بهمون بگه چه زمانی چه کاری کنیم تا بیشترین بهره رو ببریم؟
یادمه یه بار تو دانشگاه یه پسر جوون با لحن طعنهآمیز گفت: چرا باید کله صبح از خواب ناز بلند شم، صورتمو بشورم، نماز بخونم، بعد دوباره بخوابم، فقط چون میترسم خدا منو جهنم نندازه؟
ولی جالبه بدونی طبق تحقیقات علمی، اگه کسی سحر و قبل از اذان صبح بیدار باشه، سلولهای مغزش با سرعت بالایی بازسازی میشن.
این باعث شادابی، تقویت حافظه و حس خوب درونی میشه.
(اینم حکمت علمی نماز صبح؛ حالا تو هی بخواب!)
یه نکتهی جالب دیگه هم اینکه سه مرکز انرژی پایینی بدن، یعنی میل جنسی، گرسنگی و قدرتطلبی (مرکز ارتباطات اجتماعی)، بیشتر با حالت "بقا" در ارتباط هستن.
یعنی هر وقت بیشتر درگیر این قسمتها باشیم، بیشتر در حالت ضعف و خودخواهی قرار داریم ورشد اخلاقی ومدیریت درتوسعه فردی نداریم.
این بخشها با قدرت، خشونت، رقابت و فشار همراهان تا ما بتونیم تو محیطمون زنده بمونیم، غذا پیدا کنیم، تولید مثل کنیم و نژاد انسان ادامه پیدا کنه.
اما در نقطهی مقابل، مرکزهای بالایی بدن، مثل مغز، ذهن و تفکر، به ما اجازه میدن رشد کنیم، از خودمون فراتر بریم، دیگرخواهی داشته باشیم و معنا رو تجربه کنیم.
خدا این سه مرکز پایینی رو لذتبخش آفریده، تا ما بهسادگی درگیرش بشیم.
برای همینه که خیلیها درگیر خوشگذرونی، شهوت، یا قدرت هستن.
مثلاً کسی که خیلی دنبال شهوت باشه، انرژی زیادی رو از میدان اطراف مرکز اول میکشه.
کسی که تو احساس شرم یا گناه گیر کرده باشه، مدام درگیر خاطرات گذشته است و نیروی بیشتری از میدان گذشته برمیداره.
کسی هم که بیشازحد دنبال کنترل یا پرازاضطرابه، انرژی زیادی از مرکز سوم میگیره.
پس اگه آگاهیمون در حال رشد نباشه، انرژیمون هم رشد نمیکنه.
ما باید بخش بزرگی از انرژیمون رو به جای اینکه خرج غرایز کنیم، ببریم سمت مغز و ذهن و روح.
این کار با فکر کردن، شکرگزاری، سکوت، مراقبه، نماز و استراحت دادن به افکار تکراری اتفاق میافته.
اما اگه توی احساساتی مثل نگرانی، ترس، دلهره، خشم، بیاعتمادی و ناراحتی گیر بیفتی، دیگه اون نور و انرژی لازم رو نداری.
فرکانست میاد پایین، مراکز انرژیت نامنظم میشن، و بدن شروع میکنه به ضعیف شدن.
در نهایت جسمت هم دچار بیماری میشه.
یادت باشه که این تغییر با زور پیش نمیره. نمیتونی با امید، یا تلاش ذهنی، یا تلقینِ خالی تغییرش بدی.
چون ذهن خودآگاه نمیتونه این کار رو بکنه؛ باید بری تو ناخودآگاه، جایی که ریشهی رفتارها و عادتهاته.
ما باید بدونیم که احساساتمون ما رو به عمل میکشن، و اعمال ما دوباره همون احساسات رو تقویت میکنن.
یعنی یه چرخهی ساده: احساس»»»عمل»»»تقویت احساس»»»و در نهایت شکلگیری باور!
باورها توی ذهن و عقل و فکر ما ساخته میشن، توی اون نقطهی فرماندهی، یعنی سر.
برای همینه که میگن آدمهای موفق، باورهای قشنگ دارن و آدمهای ناموفق، گرفتار باورهای محدودکنندهان.
