سید حسین روحبخش

حسبنا کتاب الله، دروغی مغرضانه

 

داستان حسبنا کتاب الله


ابن عباس با گريه می‌گويد بدترين مصيبت وقتی بود که ميان پيامبر و قلم و دوات جدائی انداختند، پيامبر در بستر بود کسانی مانند عُمَر نيز حاضر بودند ايشان فرمود نامه‌ای برايتان بنويسم که بعد از من ديگر گمراه نشويد، عُمَر گفت: درد بر پيامبر چيره شده و هذيان می‌گويد در حالي که نزد شما قرآن است حسبنا کتاب الله، دو دستگی و اختلاف ميان حضار افتاد عده‌ای گفتند وسائل کتابت را آماده کنيد عده‌ای نيز نظر عُمَر را داشتند، پيامبر وقتی چنين برخوردی را مشاهده کردند، فرمودند برويد بيرون!

روايت فوق در تمام کتب معتبر اهل سنت وجود دارد.(1)
حق وصيت برای همگان هست، حتی اعدامی مستحق قصاص، حتی شخص منفوری چون صدام کافر، اما عُمَر اين حق را از پيامبر گرفت، اين مسئله بر پيامبر گران آمد و دستور داد همه بيرون روند.

براستی اصحاب چه گفتند و چه کردند که پيامبر (با آن همه حجب و حياء و اخلاق حسنه) همه را طرد کردند؟
پيامبری که به شهادت قرآن، ملکات اخلاقی بس بزرگی دارد.(2)


پيامبری که حيائش مورد تمجيد خداوند قرار گرفته است زيرا ايشان با اينکه از حضور طولانی اصحاب اذيت می‏شد حيا می‏کرد آنها را از خود براند، آيه نازل شد که: از اخلاق حسنه پيامبر سوء استفاده نکنيد غذايتان را که خورديد بفرمائيد بيرون!! (3)

 

 هدف از طرح حسبنا کتاب الله

خلیفه دوم عُمَر با زيرکی خاصی اهداف زيادی را از طرح اين مسئله دنبال می‌کرد، به برخی از آنها اشاره می‌شود:


1_جلوگيری از توصيه مجدد و تثبيت مقام اهل‌بيت عليهم‌السلام، عُمَر اقرار کرد که پيامبر می‌خواست چنين کند. من از باب محبتی که به اسلام و مسلمين دارم مانع شدم(!!!) به خدای کعبه قسم قريش پيرو علی بن ابيطالب نمی‌شدند و عرب از نواحی مختلف با او مخالفت می‌کردند(4)(!!!)


گويا عُمَر، اسلام را بهتر درک کرده و وضعيت اجتماعی آن روز را بهتر از خدا و رسولش می‌شناخته است، مرحبا به اهل‌سنت که خليفه آنان خود را از خدا و پيامبر داناتر می‌داند!!

2_ قرآن حمال ذو وجوه است لذا همه چيز را می‌توان به آن بست!
لذا وقتی امير المؤمنين عليه السلام ابن عباس را برای محاجه(حجت آوردن) با خوارج فرستاد فرمودند:

لَا تُخَاصِمهُم بِالقُرآنِ فَإِنَّ القُرآنَ حَمَّالٌ ذُو وُجُوهٍ تَقُولُ وَ يَقُولُونَ وَ لَكِن حَاجِّهِم بِالسُّنَّةِ فَإِنَّهُمْ لَن يَجِدُوا عَنهَا مَحِيصاً.
با خوارج به کتاب خدا استناد نکن که قرآن حمال ذو وجوه است آنها می‌گويند و تو می‌گوئی بلکه با سنت محاجه کن که راه فراری نخواهند داشت. (5)

حمال ذو وجوه يعنی معانی گوناگی را می‌توان برداشت کرد، اگر معنائی را مد نظر داشته باشی آنها به معنای ديگری توجيه می‌کنند.

از ديدگاه اميرالمؤمنين تنها چيزي که می‌توان مردم را بوسيله قرآن در مسير صحيح بندگی قرار داد، داشتن يک متولی صالح برای تبيين و تفسير قرآن است، لذا بارها و بارها مرتبه علمی خود را به رخ  می‌کشیدند.


پس قرآن بی مفسر يعنی بهترين مرکب برای توجيه شرعی نمودن همه بی‌سوادی‌ها و پلشتی‌ها، بنابراين اگر بتوان برای تهي کردن دين از درون و بی مغز نمودن آن توجيهی يافت چه بهتر از قرآن، در حالی که قرآن برای هرکسی هدايت‌ بخش نخواهد بود، قرآن تنها شرط هدايت را تقوا قرار داده است:
هدی للمتقين(6)، مايه هدايت برای پرهيزگاران است.


يعنی اگر با تقوا باشيد بوسيله قرآن هدايت خواهيد و الا بدون تقوا بوسيله همين قرآن گمراه خواهيد شد، و چه بی تقوائی‌ای بالاتر از جلوگيری نمودن از وصيت پيامبر و فراموش کردن غدير به بهانه حسبنا کتاب الله؟!!

3_ حسبنا کتاب الله به منظور جلوگيری از جمع شدن نبوت و خلافت در بنی‌هاشم بود، و اين همان حسد قريش نسبت به پيامبر بود. چون آنها نمی‌خواستند نبوت و سقايت و کليدداری کعبه در بنی هاشم جمع شود، در واقع عُمَر به تبعيت از کفار قريش مانع جمع شدن نبوت و خلافت در بنی‌هاشم بود، در حالی که تمام امور به دست خداست و بايد تسليم امر خدا بود چيزی که عُمَر هيچگاه آن را درک نکرد.

ناگفته نماند مبارزه عُمَر با اصل دين، مثل قبول نکردن توحيد و نبوت و غيره در اين مقال نمی‌گنجد و به انحراف موضوع منجر خواهد شد برای همین به این مقدار بسنده می‌شود.

 

بهانه طرح حسبنا کتاب الله

عُمَر، بیماری پيامبر را بهانه ساخت و مدعی شد قرآن کافی است، با مطالعه داستان حسبنا کتاب الله متوجه خواهيم شد که گويا شخصيت پيامبر نزد برخي(!!!) بسيار پائين تر از خلفاء است، يعنی حق و حقوقی که برای سه خليفه اولشان قائلند برای ايشان قائل نيستند، مانند نسبت هذيان دادن به ايشان.


اگر نستجيربالله و به فرض محال ايشان در حال اغماء به دنبال تعيين جانشين بوده باشند، مگر ابابکر در حال اغماء عُمَر را انتخاب نکرد؟
چرا چنين تهمتی را به ابابکر نمی‌زنند؟

نيم نگاهی به داستان انتخاب عُمَر توسط ابابکر بياندازيد، ابابکر در حال اغماء بود، بی‌هوش می‌شد و به هوش می‌آمد، عثمان را طلبيد تا وصيت‌نامه‌ای برايش تنظيم نمايد، ابابکر در حال إغماء بود که عثمان نام عُمَر را به عنوان خليفه نوشت و ابابکر بصورت نيمه هوشيار سؤال کرد:

چه کردی؟
عثمان گفت:
نوشتم عُمَر.
ابابکر گفت:
خوب نوشتینبايد امت را بی رهبر رها کرد.(7)

فقط دو سال از فوت پيامبر گذشته بود که تاريخ تکرار شد، با اين فرق که اين بار واقعا بی‌هوشی و اغماء و هذيان‌گوئي وجود داشت، اگر هذيان گوئی و نسجيده سخن گفتن بد است برای ابابکر هم بد است و انتخاب عُمَر باطل، و اگر خوب است چرا برای پيامبر خوب نباشد. (قربان شوم خدا را، يک بام و دو هوا را!!)

ضمنا يک مرحبای ديگر به اهل‌سنت که خلفيه آنها بيش از خدا و پيامبر به فکر امت است و جوش آنها را می‌زند که مبادا بدون رهبر رها شوند.

بحث قرآنی درباره نسبت هذيان را در پست بعدی ادامه خواهيم داد.

 تناقض حسبنا کتاب الله با قرآن
چند مطلب بايد مطرح شود:

 

مطلب اول: نسبت هذيان.
بعضی اشکال می‌کنند که به تصريح قرآن، پيامبر بشر بوده و بشر مريض می‌شود و انسان مريض گاهی هذيان می‌گويد، در جواب می‌گوئيم:

اولا؛ نص قرآنی بشر بودن پيامبر به معنای داشتن غرائز (جسمي و عاطفي) انسانی داشتن و مانند آن است.
اين نصوص را به نصوص ديگری که عنايت ويژه الهی در عصمت ايشان است بايد اضافه شود، مانند:
پيامبر از روی هوا و هوس سخن نمی‌گويد. (8)


و اگر ما تو را ثابت قدم نمى‏ساختيم، نزديك بود به آنان تمايل كنى‏.(9)
خلاصه‌اش اين می‌شود که پيامبری که اوصاف بشری را دارد بصورت ويژه مورد تأييد إلهی است، تا اتمام حجت باشد.
بنابراين پيامبر تا زنده است کلامش حجت است و بايد اطاعت شود.

ثانيا ما وقتی در زمینه‌ای به سراغ الگو می‌رویم؛ می‌خواهیم در آن زمینه‌ای که شخص در آن مهارت دارد، از آن فرد الگو بگیریم.
وقتی پیامبر برای ما کسی معرفی می‌شود که باید پا جا پای او بگذاریم (و در همه اعمال از او پیروی کنیم)(10)، پس باید پیامبر در تمام امور، بی نظیر و به یک کلام معصوم باشد.


اگر پيامبر همانند ما بوده باشد، اشتباه کند، در مريضی لغو بگويد، و احتمال خلاف در سخنان برود چرا او الگو باشد و ما پيرو، چرا بالعکس نباشد؟

اصلا چرا به الگوئی اينچنينی نياز داشته باشيم؟

پس نسبت هذيان در تضاد با اوصافی است که قرآن برای پيامبر می‌شمارد.

مطلب دوم
حسبنا کتاب الله در تضادی آشکار با آموزه‌های قرآني درباره لزوم رجوع به متخصص و دين‌شناس قرار دارد، صدها آيه با عباراتی گوناگون وجود دارد که شخصيت افرادی آسمانی را در کنار قرآن، لازمه و شرط برخورداری از قرآن بيان می‌کند:
1_ فَإنَّما يَسَّرنَاهُ بِلِسَانِکَ لِتُبَشِّرَ بهِ المُتَّقِينَ وَتُنذِرَ بِهِ قَومًا لُدّا(11)
ترجمه: و ما فقط آن [قرآن‏] را بر زبان تو آسان ساختيم تا پرهيزگاران رابوسيله آن بشارت دهى، و دشمنان سرسخت را با آنان انذار كنى‏.

2_ فَإنَّمَا يَسَّرنَاهُ بِلِسَانِکَ لَعَلَّهُم يَتَذَكَّرُون(12)
ترجمه: ما آن [قرآن‏] را بر
زبان تو آسان ساختيم، شايد آنان متذكّر شوند.

3_ وَ أَنزَلنَا إِلَيکَ الذِّكرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ إِلَيهِم (13)
ترجمه: و ما اين ذكر [قرآن‏] را بر تو نازل كرديم، تا آنچه به سوى مردم نازل شده است براى آنها روشن سازى.

4_ و مَا أَنزَلنَا عَلَيکَ الكِتابَ إلَّا لِتُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِي اختَلَفُوا فِيهِ (14)
ترجمه: ما قرآن را بر تو نازل نكرديم مگر براى اينكه آنچه را در آن اختلاف دارند، براى آنها روشن كنى.

5_ و مَا أرسَلنَا مِن رَّسُولٍ إلَّا بِلِسَانِ قَومِهِ لِيُبَيِّنَ لَهُم(15)
ترجمه: ما هيچ پيامبرى را، جز به زبان قومش، نفرستاديم تا (حقايق را) براى آنها آشكارسازد.

6_ لَقَد كَانَ لَكُم فِي رَسُولِ اللَّهِ أُسوَةٌ حَسَنَةٞ لِّمَن كَانَ يَرجُوا ٱللهَ و اليَومَ الأٓخِرَ و ذَكَرَ ٱللهَ كَثِيرا(16)
ترجمه: مسلّماً براى شما در زندگى رسول خدا سرمشق نيكويى بود، براى آنها كه اميد به رحمت خدا و روز رستاخيز دارند و خدا را بسيار ياد مى‏كنند.

 

آيه 1 و 2:
قرآن به بيان پيامبرآسان شد.
اين يعني حجيت سنت.

آيه 3 و 4و5:
دليل نزول قرآن بيان پيامبر است.
اين يعني حجيت سنت.

آيه 6:
رفتار و كردار وگفتار پيامبر الگو است.
اين يعني حجيت سنت.


وقتی همراهی پيامبر با قرآن ضروری باشد و بدون آن نشود قرآن را فهميد و عمل کرد، قطعا بعد از ايشان نيز حضور شخصی بمانند پيامبر ضروری است تا با کمک و بيان او قرآن را فهميد و عمل کرد، مگر مردم قبل از فوت پيامبر با مردم بعد فوت پيامبر چه تفاوتی دارند که توضيح پيامبر برای آنان ضروری باشد و براي ما غير ضروری؟!! يعنی روز قبل شهادت پيامبر و روز بعدش چه تغييری کرد که در حال حياتشان مردم محتاج باشند ولی بعدش نباشند!

 

دقيقا عين همان نياز را مردمان بعد عصر پيامبر دارند، به همين دليل است که پيامبر تمام اختيارات دينی و سياسی را به علی عليه السلام واگذار کرد.


يعني تمام شئون پيامبر (مانند تفسير قرآن) به ايشان واگذار شده است، اهميت اين واگذاری قطعا به اميرالمؤمنين خلاصه نمی‌شود، بلکه اين دو بايد در کنار هم تا روز قيامت باشد، لذا می‌توان ادعا کرد اکثر آياتی که در مقام وظائف پيامبر است عين همان وظائف برای امام نيز هست، و اين همان نکته ‌ايست که عُمَر فهميد و نخواست پيامبر به امامت بعد از خودش برای آخرين بار نيز اشاره نمايد.

 

 تناقض حسبنا کتاب الله با سيره پيامبر و اهل بيت عليهم السلام

در اين باره نيز مطالب گوناگونی مطرح است، مثلا:
1_ پيامبر در معرض سؤالات فراوان فقهی اصحاب و همسران بودند، روايات عايشه در مسائل فقهی خودش کافی است، عايشه کسی است که بعد از ابن عباس بيشترين روايات را در کتب اهل‌سنت به خودش اختصاص داده است، اکثر موارد نظر خودش را مستند به کلام پيامبر نموده است، سؤال اينجاست که چرا مستند سخنانش قرآن نباشد؟
مگر قرار نبود قرآن کاف باشد؟

2_ پيامبر و اهل‌بيت عليهم‌السلام ضمن تأکيد بسيار زيادی که در زمينه تعليم و حفظ و قرائت قرآن داشتند تأکيدهای بی‌شماری را نيز راجع به طلب علم نيز داشتند مثل طلب علم از گهواره تا گور، يا طلب علم ولو با مسافرت به نقاط دوردست، يا مدح سؤال، همچنين متقابلا مذمت جهل و عبادت بدون تدبر و غيره.

 

 مثلا بخاری در جلد اول صحيح خودش کتابی باز می‌کند به نام کتاب العلم در آن کتاب مطالب مهمی درباره اهميت رجوع به عالم و طرح سؤال نقل می‌کند، البته اين مخصوص بخاری نيست هر کدام از کتب روائی شيعه و سنی را دقت کنيم همين مباحث در آن مطرح شده است، حال سؤال اينجاست اگر قرآن کافی است چرا رجوع به عالم و مدح پرسش تأکيد شده است؟

3_ حضرت علی عليه السلام می‌فرمودند:
سلونی قبل أن تفقدونی
قبل از اينکه مرا از دست دهيد از من بپرسيد.
چرا از مردم نمی‌خواستند جواب همه سؤالاتشان را از قرآن بخواهند؟

 

تناقض حسبنا کتاب الله با سيره اصحاب

 

هرگاه مسلمين در موردی سؤالی داشتند و برايشان مسئله‌ای پيش می‌آمد سراغ پيامبر و اهل‌بيت و اصحاب دانا را می‌گرفتند و از آنها پرسش می‌کردند، بنابراين اگر قرآن را برای حل همه اختلافها کافي می‌دانستند لازم نبود سراغ ديگران بروند از خود قرآن جواب پرسشها را می‌خواستند، اما آنها سراغ قرآن نرفتند چون قرآن خودش را برای رفع اختلاف کافی نمی‌داند:
(ما أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ إِلاَّ لِتُبَيِّنَ لَهُمُ الَّذِي اخْتَلَفُوا فيهِ وَ هُدىً وَ رَحْمَةً لِقَوْمٍ يُؤْمِنُونَ)(17)ما قرآن را بر تو نازل نكرديم مگر براى اينكه آنچه را در آن اختلاف دارند، براى آنها روشن كنى و (اين قرآن) مايه هدايت و رحمت است براى قومى كه ايمان مى‏آورند.)
در حقيقت، علت اينکه قرآن بر پيامبر نازل شده اين استکه موارد اختلافی را برای مردم روشن سازد، همان اختلافی که قرآن، جوابی برای همه آنها ندارد.

با جستجوی کلمه تذاکرنا به مباحثات و جلسات پرسش و پاسخ در محضر پيامبر و يا سالهای پس از رحلت ايشان می‌رسيم.
آنان سؤالاتی از پيامبر می‌کردند، پيامبر درجوابشان راهنمائی لازم می‌نمودند.
چرا پيامبر نمی‌فرمودحسبکم کتاب الله، خودتان عرب هستيد برويد قرآن بخوانيد به من چکار داريد؟

يا در عصر پس از ايشان نيز چنين جلساتی با حضور صحابه سرشناس برگزار مي‌شد.
هيچ گاهادعا نشد چرا جواب سؤالاتتان را از قرآن نمی‌پرسيد!
بلکه هرکدام به دنبال استناد به فرمايشات پيامبر بودند، و کمتر به قرآن استدلال ميکردند، زيرا به خوبی دريافته بودند که قرآن به تنهائی پاسخگوی جزئيات مسائل فقهی، حقوقی، اجتماعی، خانوادگی و غيره نيست.

 

تناقض حسبنا کتاب الله با سيره عُمَر

 

چند نکته:
اولا:
معنای حسبنا کتاب الله اين است که هيچ چيز جز قرآن حجت نباشد، بنابراين کلام عُمَر نيز حجت نيست، يعني لازمه اثبات کلام عُمَر رد کلامش خواهد بود و اين خود تناقض مستقلی است.

ثانيا:
عُمَر آدم بسيار بی‌سوادی بوده، هيچ درس نخوانده دائما لغزش داشته است:
1_ اميرالمؤمنين در باره شتابزدگى و كثرت اشتباه و سپس عذرخواهى عُمَر مى‏فرمايد:
وَ يَكثُرُ العِثارُ فيها وَالإعتِذارُ مِنها.(18)
لغزش او بسیار است، عذر خواهی او هم بسیار است.


2_ در موارد بسياري به جهل خود اعتراف نموده است، مانند:
روزی بر روی منبر نشسته بود و زنان را توصيه می‌کرد مهريه کم تعيين کنند و هرکه بيش از مهر السنه پيامبر (500 درهم) تعيين کند اضافه‌اش را به بيت المال بر می‌گردانم، زنی از قريش از او پرسيد:
کتاب خدا سزاوارتر است تبعيت شود يا کلام تو؟!
عُمَر گفت: قطعا کتاب خدا.
زن گفت: تو همين الآن گفتی مهريه زياد باشد برمی‌گردانم در حالی که قرآن می‌فرمايد:
وَ آتَيتُم إِحداهُنَّ قِنطاراً فَلا تَأخُذُوا مِنهُ شَيئاً (19)، مال فراوانى (بعنوان مهر) به او پرداخته‏ايد، چيزى از آن را پس نگيريد.
در اينجا عُمَر سه مرتبه گفت:
کل احد أفقه من عُمَر، همه مردم از عُمَر داناترند. (20)
يا در جائی ديگر در همين رابطه گفت:
كلّكم افقه من عُمَر حتى ربات‏ الحجال. (21)
همه شما از عُمَر فقيه ‌تريد حتی اربابان حجله!!

او که بی‌سواديش به وضوح و عيان در تاريخ ثبت است و بيش از ديگران به علماء و دانشمندان نيازمند است نبايد چنين ادعای بنمايد، کسی که بيش از بقيه به سنت پيامبر محتاج است، چرا خود و ديگران را از علم بی‌کران محروم نمايد؟!
چرا بگويد حسبنا کتاب الله؟!
آيا هيچ انسان عاقلی چنين کاری می‌کند؟!

3_ شخصي از عُمَر پرسيد معنای ابّ در آيه 31 سوره عبس چيست؟
عُمَر گفت: بخدا قسم اين برای عُمَر زحمت زيادی است، شما تبعيت کنيد از قرآن هرآنچه که برای شما تبيين شده است، و هرآنچه که برای شما مشکل بود آن را به عالمش واگذاريد!! (22)

 

 

ثالثا
اگر حسبنا کتاب الله صحيح باشد چرا خود عُمَر بدان ملتزم نماند؟
چرا دائما به دنبال اميرالمؤمنين می‌فرستاد و عاجزانه از ايشان طلب علم می‌کرد؟
عُمَر بارها و بارها مسائل فقهی حقوقی را از حضرت علی عليه السلام می‌پرسيد، و به ضعف علمی خود اعتراف می‌کرد، به موارد زير دقت کنيد:
1. لولا علی لهلک عُمَر، اگر علی نبود عُمَر هلاک ميشد.
2. لا أبقانی الله بأرض لست فيها أبا لحسن، خدا مرا در مخمصه ای که ابوالحسن نباشد تنها نگذارد.
3. لا أبقانی الله بعدك يا علی، خدا مرا بعد از تو باقی نگذارد ای علی.
4. أعوذ بالله من معضلة ولا أبو حسن لها، به خدا پناه می‌برم از مشکلی که ابوحسنی برايش نباشد.
5. أعوذ بالله أن أعيش فی قوم لست فيهم يا أبا الحسن، به خدا پناه می‌برم از اينکه زندگی کنم در قومی که تو در آن نباشی يا ابوالحسن.
6. أعوذ بالله أن أعيش فی قوم ليس فيهم أبو الحسن، به خدا پناه می‌برم از اينکه زندگی کنم در قومی که ابوالحسن در آن نباشد.
7. اللهم لا تنزل بی شديدة إلا وأبو الحسن إلى جنبی، خدايا هيچ مشکلی را برايم نازل نکن الا اينکه ابالحسن درکنارم باشد. و موارد فراوانی از اين قبيل.


جدای از اینها، در قاعده ای كه عُمَر بنا نهاده است ابهامات فراوانی وجود دارد، مثلا:
چه چيزهائی تبيين شده و چه چيزهائی تبيين نشده است؟
ملاک تبيين و عدم تبيين چيست؟
توسط چه کساني تبيين شده است؟
آن دانشمندي که قرار است اين علم را به او واگذار کنيم، كيست؟
مشخصات آن عالم بيان نشده است؟
چه کسي تبيين قرآن را ادامه می‏دهد؟
آيا نياز به تبيين قرآن در طول زمان از بين می‏رود؟

 


چرا به قرآن مراجعه نکرد؟
لازمه چنين برخوردی اين است که عُمَر معتقد باشد:
علم با همه تفاصيلش در قرآن وجود ندارد، بلکه بايد سراغ حاملان وحی رفت.

اما او سراغ حاملان وحی رفت ولی با آتش و تازيانه!!

 

 

تناقض حسبنا کتاب الله با سيره علماء مسلمين

مدعيان حسبنا کتاب الله نميتوانند جوابدهند چرا با وجود کتاب الله، اين همه کتاب توسط علماء نوشته شد؟
براستي چه اشتباهی رخ داده است؟
اولا
طبق نظرعُمَر:
همه علماء اشتباه كردند روايت نوشتند
همه علماء اشتباه كردند تفسير نوشتند
همه علماء اشتباه كردند تاريخ نوشتند
همه علماء اشتباه كردند علم حديث نوشتند
همه علماء اشتباه كردند علم رجال نوشتند
همه علماء اشتباه كردند فقه نوشتند
همه علماء اشتباه كردند اصول نوشتند
همه علماء اشتباه كردند چيزی نوشتند
خب حتما بيكار بودند؟ می‌رفتند سراغ قرآن، همه چی در قرآن هست.
پس يا همه آنان جاهلند و جناب عُمَر عاقل!
يا بالعكس!
كدامش معقول تر است!!

ثانيا
آيه ما آتاکُمُ الرَسول فَخُذُوهُ وَ ما نَهاکُم عَنهُ فَانتَهوا ((شما آنچه رسولِ حق، دستور می‌دهد بگیرید و هر چه نهی کند واگذارید)) در ابتداء تمامی 10 مجلد سنن کبرا بيهقی نوشته شده است، و اين دليل بر اهميت توجه به امر و نهی پيامبر از ديدگاه مؤلف می‏باشد.
بيهقی از علماء بزرگ اهل سنت متوفای 458 می‌باشد او کسی است که سيوطی در کتاب درالمنثور حدود 4400 روايت از او نقل می‌کند.
آيا جناب مؤلف (احمد بن الحسين) و جناب سيوطی می‏تواند جواب دهد که با حسبنا کتاب الله چه می‏کند؟؟!!
اصلا چرا خود سيوطی کتاب درالمنثور نوشت؟
چرا روايات فراوانی را در اين کتاب جمع کرد؟
مگر او پيرو عُمَر نيست؟
مگر عُمَر نگفت حسبنا کتاب الله؟
چرا امر و نهی قرآن کافی نباشد؟

ثالثا
اگر حسبنا کتاب الله صحيح بود چرا اهل‌سنت، روايت ثقلين را فراوان در کتب خود نقل می‌کنيد؟!
روايت ثقلين (چه با عبارت صحيح و معتبر آن با عنوان کتاب الله و عترتی، و چه با عبارت مجعول آن کتاب الله و سنتی) بعنوان تنها وصيت متيقن و مطرح در ميان مسلمين، از پيامبر گرامی اسلام به جا مانده است.
اين روايت بالای 1000 سند دارد، تقريبا می‌توان گفت هيچ مجموعه روائی را در ميان مسلمين نمی‌توان يافت کرد که خالی از روايت ثقلين باشد، مدلول مطابقی روايت ثقلين ردّ حسبنا کتاب الله است.

رابعا
گرچه تابعين عُمَر بر خلاف دستور صريح پيامبر معتقدند حسبنا کتاب الله ولی در عمل به همين حرف باطل نيز عاجز ماندند، زيرا کتب روائی بسيار فراوانی دارند، مثلا در قرن دوم و سوم بيش از 500 عنوان کتاب تأليف شده است به بعضی از آنها اشاره می‌شود:
صحيح بخاری
صحيح مسلم
سنن ابن ماجه
سنن ترمذی
سنن ابی داود
سنن نسائی
مسند احمد
مسند شافعی
مسند ابن مبارک
مسند حميدی
مصنف عبدالرزاق
مصنف ابن ابی شيبه
و.....

آيا تاليف کتب روائی مخالف حسبنا کتاب الله نيست؟!

 

تناقض حسبنا کتاب الله با عنوان اهل سنت

اگر حسبنا کتاب الله صحيح بود چرا اهل‌سنت خود را اهل قرآن معرفی نمی‌کنند؟ طبق گفته عُمَر قرار شد جز قرآن هيچ چيز حجت نباشد!
طبق نظر عُمَر، اهل سنت ديگر چه صيغه‌ای ايست؟
بايد اهل قرآن بود.
لذا به اهل سنت خطاب می‌کنيم:
يا دست از عُمَر برداريد و يا عنوان مذهبتان را عوض نمائيد.

 

تناقض حسبنا کتاب الله با سيره مسلمين

سيره مسلمين توجه به فتوای علماء و نظر انديشمندان است، ضمن اينکه قداست ويژه‌ای برای قرآن قائلند و آن را در رأس همه کتب می‌دانند ولی آن را کافی ندانسته به دنبال تحصيل و زياد کردن علم خودشان هستند، مواردی مانند:
احترام به عالم.
خريد کتب دينی.
مطالعه کتب دينی.
فراهم ساختن مقدمات تحصيل فرزندانشان در مدارس دينی.
مشورت با علماء.
همه‌گی گويای اهميت علوم دينی در کنار قرآن است، براستی اگر آنان قرآن را واجد همه حقائق بدون نياز به تفسير و تبيين می‌دانستند، ديگر چه نيازی به علم و عالم؟!

 

تناقض حسبنا کتاب الله با وجود مذاهب اسلامی

اگر حسبنا کتاب الله صحيح باشد چرا مذاهب مختلف کلامی و فقهی در ميان مسلمين وجود دارد؟
چرا اهل سنت خود را پيرو مذاهب می‌دانند؟
مگر قرار نبود همه چيز در قرآن باشد؟
همانطور که می‌دانيد اهمّ مذاهب كلامى عبارت است از: شيعه، معتزله، اشاعره، مرجئه، و اهم مذاهب فقهی نيز جعفری، حنفی، مالکی، شافعی، حنبلی، می‌باشد.
با پذيرش حسبنا کتاب الله، آيا اهل سنت می‌توانند برای تبعيت خود از ائمه اربعه پاسخی بدهند؟
ما شيعيان اهل‌بيت عليهم‌السلام می‌توانيم پاسخ دهيم، چون طبق آموزهای قرآنی، قرآن را به تنهائی اسلام خالص و دارای همه حقائق نمی‌دانيم، لذا پيروی از اهل‌بيت را شرط ايمان دانسته و از آنها شريعت را طلب می‌کنيم.

 

 ثمرات شوم حسبنا کتاب الله

ثمرات شوم حسبنا کتاب الله خود بحث مستقلی است و بايد ابعاد مختلف آن بررسی شود، در اين جا در حد وسع مطالبی مطرح می‌شود:


اول نابودي فقه
اگر توصيه قرآن را ناديده بگيريم و همه چيز را فقط از او طلب كنيم برای انجام تكاليف چه كاری از قرآن ساخته است؟!
آيا خداوند فرموده: نماز صبح 2 ركعت است؟
آيا خداوند فرموده: طواف 7 دور است؟
آيا خداوند فرموده: غسل و كفن و دفن ميت واجب است؟

و هزاران سؤال ديگر...

دوم تمسک به قياس
اجتهاد از نظر شيعه يعنى كليات اسلام كافى است، مجتهد بايد كليات را بر جزئيات تطبيق كند. ولى قياس اين است كه حتى كليات هم كافى نيست، بايد با مشابهت ها و گمانها حدس زد و به طور تخمينى حكم را استنباط كرد.
بنابراين علماى شيعه مى‏گويند كه ما و شما هر دو اعتراف داريم كه پيغمبر اكرم در آن 23 سال نتوانست تمام احكام اسلام را ولو به صورت كلى براى مردم بيان كند. شما مى‏گوييد رسول اكرم همين‏ طور رها كرد و رفت. ما مى‌گوييم اين طور نبوده بلكه به همان دليل كه پيغمبر صلى الله عليه و آله مبعوث شد، از جانب پيغمبر افرادى معين شدند كه جنبه قدسى داشتند و پيغمبر اكرم تمام حقايق اسلام را براى اولين آنها يعنى على عليه السلام بيان كرد و آنان آماده بودند كه به تمام سؤالات جواب
بدهند. على عليه السلام هميشه می‌گفت هرچه از اسلام می‌‏خواهيد بپرسيد تا من به شما بگويم
.

سوم مضحکه شدن دين اسلام
مانند وجب کردن قد براي تشخيص بلوغ.
پسری از اهل عراق دزدی کرده بود، می‌خواستند او را حد شرعی بزنند ندانستند چگونه بلوغش را احراز کنند از عُمَر درخواست مشاوره کردند، عُمَر به آنها نوشت که قد او را وجب کنيد اگر به شش وجب رسيد انگشتانش را قطع کنيد، او را وجب کردند ديدند از شش وجب يک بند انگشت کم دارد لذا رهايش کردند.(23)

به حال اسلام و مسلمين گريه کنيم يا به عقائد اينان بخنديم!!
حسبنا کتاب الله باعث شده مضحکه دشمن شويم.

 

چهارم نظر قرآن درباره فلان موضوع چيست؟
گرچه در اين قسمت به دنبال اين نيستيم که مقايسه کنيم هرکس نظر قرآن را بخواهد لاجرم با نظر عُمَر موافق است اما اگر مقداری با سايتها و سی دی ها مربوط به پرسش و پاسخ دينی آشنا باشيد خواهيد ديد که بارها و بارها چنين سؤالی مطرح شده است خصوصا بعضی از پرسشگران اصرار زياد دارند که فقط و فقط نظر قرآن را بدانند، در حالی که چنين روشی در اکثر موارد غلط می‌باشد چراکه قرآن خودش را به تنهائی حجت نمی‌داند، مثلا شخصی درباره حد سنگسار فقط حرفش اين بود چون در قرآن نيست پس حکم اسلامی نيست، موارد از اين قبيل فراوان است، بنابراين ضمن احترام به همه دوستان، بهتر است نظر اسلام را بدانيد تا قرآن، چراکه نظر اسلام جدای از نظر خدا و پيامبر نيست و خدا و پيامبر نظرشان اين است که قرآن بواسطه اهلش مرجع همه مباحث دينی است.

پنجم از دست رفتن آثار بی‌شماری از سنتهای گرانبهای نبوی
حسبنا کتاب الله بهانه‌ای برای آتش زدن احاديث و منع نقل حديث به مدت 100 سال شد، چه آثار گرانبهائی که در تاريخ گم نشد، از طرفی نيز وقتی توسط عُمَر بن عبدالعزيز منع حديث برداشته شد چه روايتهای جعلی که ساخته نشد، چه نسبتهای ناروائی که به دين داده نشد و... همه اينها در سايه شوم حسبنا کتاب الله صورت گرفت.

داستان منع حديث توسط ابابکر و عُمَر به بهانه حسبنا کتاب الله مفصل است فقط بعنوان اشاره:
در عصر صحابه، به خصوص زمان خلفای سه گانه، نقل و نوشتن حديث بکلی ممنوع بود. شعار (حسبُنا کتابُ اللّه) که توسط عُمَر سر داده شد، در فضای اجتماع آن روز حاکم گرديد و با ناقلان احاديث نبوی به شدّت برخورد می‌شد؛ چنان که نقل شده است برخی از صحابه بزرگ مانند عمّار ياسر، ابو درداء و ابن مسعود به دليل نقل حديث و مسائل اين چنين کتک خوردند و مورد اذيت و آزار قرار گرفتند. عُمَر به ايشان می‌گفت: احاديث پيامبر چيست که نقل می‌کنيد؟ فقط به قرآن عمل کنيد و روايات رسول خدا را کم کنيد! اگر اين کار را کرديد، من با شما شريک هستم!» (24)

عايشه می‌گويد:
پدرم (ابابکر) 500 حديث از پيامبر را در وسط حياط ريخت و آتش زد، علتش را پرسيدم گفت می‌ترسم با کلام خدا مشتبه شده و مردم کمتر سراغ قرآن بروند!!

در حالی که اگر کسی اندک سواد عربی داشته باشد تفاوت فاحش کلام الله و کلام رسول الله را خواهد فهميد، اينها نيست جز عناد با اهل بيت، کمتر روايتی است که از پيامبر صادر شده باشد و محوريت اهل بيت عليهم السلام در آن تأکيد نشده باشد.

گرم شدن بازار جعل حديث و کسب شرافت بخاطر نقل حديث نيز خودش زخم ديگری بر پيکر جامعه اسلامی بود، گرچه ائمه عليهم السلام به مبارزه با چنين رويه شومی برخواستند و ميزانی برای تشخيص حديث جعلی و صحيح بيان کردند ولی چون آنها حکومت نداشتند کلامشان فقط در حد پيروانشان حجت و مقبول بود و قاطبه مردم پيرو مکتب خلفاء و خلفاء نيز خلافتشان را مديون احاديث جعلی.

خوردن پياز عکه در مکه معروف است، شهيد مطهری می‌گويد:
زمانى كه ابوهريره از سوى معاويه حاكم مكه بود، مردى مقدارى پياز از عكّه (همين عكّاى فعلى) به مكه آورده بود تا بفروشد. كسى نخريد. پيازها ماند، امكان بردن به جاى ديگر هم نبود و داشت در هواى گرم مى‏گنديد. رفت پيش ابوهريره و گفت: ابوهريره! يك ثواب مى‏توانى بكنى؟ گفت: چه ثوابى؟ گفت: من يك مسلمانم. به من گفته‏اند در مكه پياز پيدا نمى‏شود و مردم مكه پياز مى‏خواهند. من هرچه مال التجاره داشتم همه را پياز خريدم و به اينجا آوردم. حالا هيچ كس نمى‏خرد و دارد از بين مى‏رود. تو دارى يك مؤمن را نجات مى‏دهى، يك نفس را احيا مى‏كنى.
آيا مى‏توانى كارى بكنى يا نه؟ گفت: بسيار خوب، روز جمعه كه نماز جمعه خوانده مى‏شود، پيازها را در يك جاى معين حاضر كن، آن وقت من مى‏دانم. آن روز وقتى كه مردم همه جمع شدند، گفت: «ايُّهَاالنّاسُ! سَمِعْتُ مِنْ حَبيبى رَسولِ اللَّه» شنيدم از حبيبم پيغمبر كه فرمود: «مَنْ اكَلَ بَصَلَ عَكَّةَ فى مَكَّةَ وَجَبَتْ لَهُ الْجَنَّةُ» هركس پياز عكّه را در مكه بخورد بهشت بر او واجب است. يك ساعته مردم تمام پيازها را خريدند. آقاى ابوهريره هم خيلى در وجدانش راضى بود كه من مؤمنى را نجات دادم، تاجر مسلمانى را از ورشكستگى نجات دادم. اى خدا مرگت بدهد! مگر حديث پيغمبر بايد وسيله اين‏جور چيزها باشد؟ بعدها در همين زمينه‏ها چه حرفها كه نگفته‏اند! شايد صدى نود و پنج، خبرها و حديثهايى كه در فضيلت شهرها گفته‏اند، چيزهايى بوده كه افراد خواسته‏اند به نفع خودشان بگويند. مثلًا گفته‏اند پيغمبر فرمود: «خَيْرُ الْقُرى‏ بيهق» (قُرى‏ به معنى اعمّ از ده و شهر است) بهترين جاها بيهق است، همين نزديك سبزوار.
پيغمبر به بيهق چكار داشت كه حالا بيايد از ميان اينهمه جا بگويد: «خَيْرُ الْقُرى‏ بيهق». چرا؟ چون فلان آقاى بيهقى مى‏خواسته براى خودش وسيله درست كند. و امثال اينها كه اگر بخواهم برايش مثال ذكر كنم الى‏ ماشاء اللَّه هست كه نمى‏خواهم ذكر كنم، ولى اين قدر بدانيد كه دين را اين چيزها خراب كرده است‏
.(25)



داستان جعليات ابوهريره(ای که فقط دو سال پيامبر را درک کرده است)‌ و ضرب المثل درآمدن جفنگياتش بحث مفصلی می‌طلبد.

در آخر می‌گوییم حدیث حسبنا کتاب الله از لحاظ سندی قطعی است، و همچنین هیچ پایه و اساس علمی ندارد، گوینده هم به اعتراف خودش هیچ سواد و علمی ندارد، و این حدیث با تمام عقاید اهل سنت و حتی با واژه اهل سنت هم تناقض دارد.
جدای از اینها آثار شوم زیادی دارد از جمله به سخره گرفتن اسلام و احکام آن که بیان آن گذشت.
ان شاءالله خداوند راه حقیقی را در تمام مسیر زندگانی برای ما روشن و واضح گرداند و از خطر مسیر جهل و گمراهی ما را ایمن سازد.
موفق باشید.

 

 

پاورقی
(1) . صحيح بخاري، کتاب العلم، باب 39، ج 4 و کتاب الجهاد و السير، باب 175، ج 1 و کتاب الجزيه، باب 6، ج 2 و کتاب المغازي، باب 84(باب مرض النبي و وفاته)، ج 4 و کتاب المرضي، باب 17، ج 1.] [صحيح مسلم، کتاب الوصيه، باب 6، ج 6 و همان باب، ج 7 و همان باب، ج 8] [ احمد بن حنبل؛ مسند احمد، دارصادر، بيروت، ج 1، ص 222 و 293 و 324 و 325 و 355 / ج 3، ص 346/ تاريخ طبري، ج 3، ص 193 و ابن اثير، غرالدين علي؛ الکامل في تاريخ؛ تحقيق أبي الفداء عبدالله القاضي، بيروت، دارالکتاب العلميه، 1418 ق، چاپ سوم، ج 2، ص 185]

(2) سوره قلم آيه 4

(3) سوره أحزاب آيه 53

(4) شرح نهج البلاغه ج 12 ص 20 21.

(5) نهج البلاغه ج 3 ص 136

(6) (بقره 2)

(7) تاريخ الطبري ج 2 ص 618 619، الكامل في التاريخ ج 3 ص 425، كنزالعمال ج 5 ص 674-677 ح 14175، الطبقات الكبري ج 3 ص 199-201، تاريخ مدينه و دمشق ج 30 ص 411-412، تاريخ الاسلام ذهبي ج 3 ص 117.

(8) سوره نجم آيه 3

(9) سوره اسراء آیه 74

(10) سوره حشر آیه 7

(11) مريم 97

(12) الدخان 58

(13) نحل 44

(14) نحل 64

(15) إبراهيم 4

(16) احزاب 21

(17) نحل 64

(18) نهج البلاغه خطبه شقشقيه.

(19) نساء 20

(20) سنن کبرا بيهقي ج 7 ص 233

(21) شرح نهج البلاغه ج 1 ص 181.

(22) مسند الشاميين للطبراني ج 4 ص 156 ح 2989، كنزالعمال ج 2 ص 328 ح 4154،

(23) المصنف لعبدالرزاق ج 10 ص178 ح 18737، كنزالعمال ج 5 ص 545 ح 13887.

(24) ( محمدحسن مظفر،دلايل الصدق، ج3، ص160)

(25) مجموعه‏ آثار استاد شهيدمطهرى، ج‏16، ص: 105




 

نظرات