فاطمه علیزاده

نماز کلید گرفتن رنگ خدایی!

 

خدا حفظ‌شون کنه همه مادربزرگ‌ها رو!
داشتم تو خونهٔ مادربزرگ ظرف می‌شستم که چشمم افتاد به او که گوشه‌ای نشسته بود.
بهش نزدیک شدم و گفتم:«بی‌بی، چرا پشت ظرف‌هاتون رو رنگی کردید؟»

بی‌بی لبخند شادی زد و گفت: «دیر اومدی مادرجان! وقتی جوون بودم، هر سال ایام محرم خونه‌مون پر از جمعیت می‌شد؛ خونه‌ی همسایه مخصوص مراسم مردونه و خونه‌ی ما مخصوص زنونه بود.
فامیل، همسایه و دوست‌وآشنا همه می‌اومدن.

مادرم (خدا رحمتش کنه) برای اینکه ظروفمون قاطی نشه، پشت هر ظرف رنگ می‌زد.
این‌طوری هر کس هر جا ظروف رنگیِ ما رو می‌دید، می‌شناختشون.
منم اگه ظرفی رو می‌دیدم که پشتش رنگ من نبود، می‌فهمیدم مال ما نیست.»

بعد بی‌بی ساکت شد و نگاهی به دست‌هایش انداخت.
پرسیدم: «بی‌بی، شما به چه فکر می‌کنید؟»
گفت: «یادم افتاد به نصیحت آقابزرگ: آدم باید یه بار بشینه و هرچی تو دلش هست رو روی ترازو بذاره؛ اگر دید رنگ خدا داره، نگهش داره وگرنه بندازه دور.»

گفتم: «روحش شاد! آقابزرگ خیلی مومن و دانا بود.»
بی‌بی خندید و گفت:«آره، خیلی زحمت می‌کشید؛ بیکار که نمی‌شد، اگر وقت آزاد داشت، یا کتاب می‌خواند یا قرآن.»
بعد اشاره کرد به قرآن روی طاقچه و گفت: «بیا قرآن رو بیار تا آیه‌اش رو برات بخونم.»

گفتم: «کدوم آیه رو؟»
بی‌بی با لبخندی گفت: «آیه‌ی رنگ خدا!»
قرآن قدیمی رو برداشت، ورق زد و با صدای نرم و پرقدرت خوند: «صبغة‌ الله ۚ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً وَنَحْنُ لَهُ عَابِدُونَ»

و بعد به فارسی گفت: «بگوئید ما رنگ خدایی بر خود می‌گیریم و چه رنگی بهتر از رنگ خداست، و ما بندگان اوییم

توچه رنگی هستی؟!

ما آدما مثل جوجه رنگی‌ها هستیم؛ هر کدوممون یه رنگی به خودمون می‌زنیم:
یکی رنگِ دنیا و مادّیات به خودش می‌زنه و هرچیزی که بوی دنیا بده رو می‌پسنده و در دلش جمع می‌کنه.
یکی رنگِ قدرت و ثروت به خودش می‌زنه؛ با کسانی رفیق می‌شه که پول و قدرت دارن و هر چیزی که بوی نفوذ و قدرت بده رو دنبال می‌کنه.

یکی رنگِ شهرت و معروفیت دوست داره؛ هر راهی که بتونه اونو مشهور کنه انتخاب می‌کنه تا دیده بشه و سرِ زبونا بیفته.
بعضی‌ها مثل مداد رنگیِ دوازده ‌رنگ
اند (یا حتی بیشتر)! یعنی هیچ ثباتی ندارن.

خودِ تو چه رنگی هستی، رفیق؟
اما وسط این دنیای رنگارنگ، آدم‌هایی هم هستن که رنگ خاصی دارن؛ رنگی پر از آرامش و صفا.
این‌ها مثل بقیه کارهای معمولی‌شون رو انجام می‌دن، اما انگار نتیجه‌ی کارشون یه اثر ویژه داره؛ انگار دست خدا تو همهٔ کارهاشون هست!

حتماً تو هم این آدم‌ها رو دیده‌ای!
کارمندی که دلسوزانه کار مردم رو راه می‌ندازه انگار فامیله‌شونه
.
پیرمرد بازاری‌ای که با کمر دردش می‌آد می‌گه «بسم‌الله» و کرکره‌ی مغازه‌ش رو بالا می‌ده؛ اجناسش مثل کف دست صاف و بی‌ریا هستند
.

خونه‌داری که با عشق امور خونه رو انجام می‌ده تا همهٔ اعضای خانواده‌ش شاد و خوش کنار هم باشن.
معلمی که برای هر تک‌تک دانش‌آموزهاش وقت و توجه ویژه می‌ذاره و آینده‌شون براش مهمه
.
این آدم‌ها تصمیم گرفتن توی این دنیای هزار رنگ، فقط یک رنگ داشته باشن: رنگ خدایی
.

خاص ترین رنگ دنیا

وقتی رنگ خدا روی قلب و زندگیت بشینه، آدمِ خاصی می‌شی.
اما چجوری می‌شه قلمو رو برداری و همه‌چیز رو رنگ خدایی زد؟
جواب این سوال رو می‌خوام با یه مثال از یه کتاب شیرین برات بگم
:

«نور پله‌ی ششم به آرامی فرو نشست.
این بار حس عجیبی در فضا پیچید؛ چیزی مثل پایان و در عین حال شروعی جدید.
همین لحظه بود که پله‌ی هفتم شروع کرد به درخشیدن.

این نور لطیف‌تر و زیباتر از پله‌های قبلی بود؛ انگار هر رنگی که دیده بودیم، در این نور جمع شده بود.
روی پله نوشته‌ای حک شده بود: (رنگ خدایی).»

تو با چشمانی پر از شوق گفتی: «رنگ خدایی! چه قشنگه! یعنی این پله قراره خاص باشه؟»
من جواب دادم: «رنگ خدایی یعنی اینکه هر کاری که می‌کنیم و هر حرفی که می‌زنیم، یه جور به خدا وصل باشه.
شاید این پله می‌خواد بگه که نمازِ مداوم و با خلوص باید به‌تدریج تمام زندگی ما رو تحت تاثیر قرار بده.»

وقتی قدم روی پله گذاشتیم، نور اطرافمون تغییر کرد.
این بار نورها به شکل امواج رنگی در فضا پیچید.
درست وسط این نورها، صدایی آشنا از درون قلبمون برخاست و این آیه رو خوند
:

«صبغة‌ الله ۚ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً وَنَحْنُ لَهُ عَابِدُونَ؛ رنگ خدایی بگیرید و چه رنگی بهتر از رنگ خدا و ما عبادت‌کنندگان اوییم»

تو با تعجب پرسیدی: «این آیه چقدر زیباست! حس خوبی بهم می‌ده ولی چرا می‌گه «رنگ خدایی»؟ یعنی خدا رنگ داره؟»
تصویر اطرافمون تاریک شد و دوباره نور گرم و ملایمی اومد.

تصویر یه مرد باتقوا رو نشون داد که روی سجاده نشسته بود و مشغول نماز بود.
نور آفتاب از پنجره می‌تابید و فضای اتاق رو پر از آرامش کرده بود.
مرد با چشم‌های بسته دعا می‌خوند و آرامش عجیبی رو توی فضا جاری می‌کرد.

وقتی دعا تموم شد، مرد سجاده‌ش رو تا کرد و به سمت خونواده‌ش برگشت.
همسرش که تو آشپزخونه غذا درست می‌کرد با لبخندی خسته ولی مهربون بهش نگاه کرد.
مرد دستش رو روی شونه‌ی همسرش گذاشت و گفت: «خیلی زحمت می‌کشی، خدا قوت!»

لبخند همسرش مثل یه نور کوچیک حال و هوای خونه رو پر کرد.
مرد بعد از اون سمت بچه‌ها رفت.
دو تا بچه کوچیک که تو گوشه‌ای مشغول بازی بودن، با دیدن باباشون از جا پریدن.

مرد با روی باز و دستان باز اون‌ها رو در آغوش کشید و پرسید: «روزتون چطور بود؟ خوش می‌گذره یا نه؟» بچه‌ها خندیدند و گفتند: «خیلی خوبه!» حالا همه با هم کنار هم بودن و خانه پر شده بود از آرامش.
نگاه مرد به خانواده‌اش نه فقط عشق که قدردانی بود از نعمتی که خدا بهش داده بود.

این‌ها همه اثر نماز بود که به قلب اون مرد آرامش داده بود؛ نمازی که نه تنها خودش رو آروم کرده بود بلکه آرامش رو به زندگی اطرافیانش هم منتقل کرده بود.
صدای درونی دوباره توی گوشمون پیچید: «نماز باید روی اعمال و رفتار ما اثر بذاره. نماز فقط چند دقیقه عبادت نیست؛ اگر با حضور قلب و ادب برپا بشه، رنگ خدا روی تموم زندگی ما می‌افته.»

ناگهان کتاب نورانی‌مون دوباره درخشید.
با هیجان گفتی: «بیا بازش کن، شاید این بار هم چیزی برای گفتن داشته باشه!» کتاب رو باز کردم و جمله‌ای نورانی از داخلش نمایان شد: «بدان که هر عمل و کردار تو تابع نماز توست
.»

تو آهی کشیدی و گفتی: «یعنی اگر نمازمون خوب نباشه، بقیه اعمالمون هم درست نمی‌شن؟»
گفتم: «دقیقاً! امام علی (ع) هم فرمودند نماز روی همه کارهای انسان تأثیر می‌ذاره.»
دوباره نور اطرافمون تغییر کرد.

این بار تصویر یه بازار شلوغ رو دیدیم.
فروشنده‌ها کالاهاشون رو تبلیغ می‌کردن و خریدارها برای چونه‌زدن ایستاده بودن.
وسط این شلوغی، مردی ساده توجهمون رو جلب کرد.

پشت پیشخوان کوچیکش ایستاده بود و چند کالای دست‌دوم داشت.
مشتری‌ای ازش پرسید که این کالا چه وضعیتی داره.
مرد لبخندی زد و با آرامش جواب داد: «اینجا سالمه ولی یه عیب کوچیک داره.»

بعد با دقت و حوصله نقص رو توضیح داد.
مشتری که از این صداقت خوشش اومده بود گفت:«امروزه کمتر کسی پیدا می‌شه که عیب کالاش رو اینطور راست و ساده بگه!»

مرد آرام سر تکون داد و گفت: «وقتی خدا رو ناظر کارامون ببینیم، نمی‌شه چیزی رو پنهون کنیم.»
مشتری لبخندی زد و کالای سالم دیگه‌ای انتخاب کرد.
اونچه در این صحنه دیده شد فقط یک معامله عادی نبود؛ جلوه‌ای از اعتماد و آرامش بود که با صداقت اون مرد توی شلوغی بازار شکل گرفته بود.

دوباره صدای درونی گفت: «رنگ خدایی یعنی صداقت.
یعنی اینکه توی معامله‌ها و توی خانواده و حتی تو حرف‌هامون همیشه خدا رو در نظر داشته باشیم.»
این‌ها قسمتی بود از کتاب «نماز باحال» نوشته‌ی استاد روح‌بخش.

این کتاب با زبانی ساده و داستانی، کمک می‌کنه که با نماز بهتر آشنا بشیم و مشکلات زندگی امروزمون رو با نسخه‌ی «نمازِ باحال» حل کنیم.
نماز یکی از بزرگ‌ترین نعمت‌های خداست که مهم‌ترین خاصیتش، رنگ خدایی دادن به تمام زندگی ماست
.

یک کلام ختم کلام

دنیا پر از رنگ‌های فریبنده است که جز دردسر چیزی برای ما نداره! باید دست به کار بشی و قلمو دست بگیری و رنگ خدایی رو تو همه‌ی زندگیت بزنی تا هم خودت به آرامش برسی و هم آرامش‌بخش اطرافیانت باشی.
چطوری؟

خواندن نماز با دقت، حضور قلب و احساس عاشقانه؛
تمرین داشتن رنگ خدایی در رفتار روزمره و تصمیم‌هامون (صداقت، مهربانی، بخشش)
.
بسم الله الرحمن الرحیم؛ شروع کن!

 

 

 

 

 

نظرات